شبها بالشش برایش قصه میگفت، قصه هایی که او را جادو میکرد. تکه هایی از او در قصه ها جریان داشت و رودخانه را خروشان میکرد .
از سرگذشتش ترانه ای سروده ای بود که ورتر جوان از بازگفتن رنجهایش دهان بسته بود و گیر کرده بود در دوازدهم می.
کنار همۀ خیالات و پریانی که او را در آغوش گرفته بودند ،شعرها را زیر و رو کرد و دلش تنگ حقایق دوری شد که نداشتش.
سختا که آدمی ست بر احداث روزگار.
ما را در سایت تا زندَه ای دِل بی کَسِن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29