دیشب خواب دیدم که با دایی و او داریم به تهران می آییم .
( به خودم برای روزهای دوری که اینجا را میخوانم که این "او" همان "او" یی است که هشت اردیبهشت ۹۶ همینجا نوشته بودی که عاشق عکسش شده ای.)
خواب دیدم با من خوب است و مهربان. خواب دیدم به خانه شان رفته ام و خوب یادم هست که توی دلم گفتم، دیدی آخرش شد. که البته توی خواب بودم و نشد. توی خواب حتی دیدم که به خاطر من برنامه زندگی اش را بهم میزند. توی خواب.
بعد که از خواب پاشدم، یوتیوب را دیوانه گشتم که آیا خواب ها حقیقت دارند یا نه. هرچند برایم مهم نبود همه خواب ها حقیقت داشته باشند. همین خواب دیشب بس م بود. همین که او را داشته باشم و از تصویر و حرف و یک اسم ساده درش بیاورم و سرنوشتم کنمش کافی بود. به مرز جنون رسیده بودم. حتی داشتم تیلیغ قانون جذب را هم با دقت میدیدم که استفاده کنم، حتی به سرم زد مثل گذشته و دوران خامی، پنجشنبه شب، چهارده بار نادعلی بخوانم و صدبار صلوات بفرستم و پای خدا و پیامبر خدا و شیرخدا را وسط بکشم که خواسته دلم را اجابت کرده باشم.
عصر که رفتم بیرون، یادش کردم. آرزو کردم اتفاقی ببینمش، شانه هایمان بهم بخورد و اتفاقی چشم تو چشم شویم. عصر، همان نیم ساعت ساده اش، فهمیدم که چقدر به برگشتنش نیاز دارم. چقدر نیاز دارم به دوباره فکر کردن درموردش، چقدر نیاز دارم به دوباره خواب دیدنش... .
تا زندَه ای دِل بی کَسِن...ما را در سایت تا زندَه ای دِل بی کَسِن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7