من لی فی هالدنیا، هالدنیا! تعال!

خرید بک لینک

دیشب همان چیزی شد که میخواستم، دعاهایم زود به عرش رسید و من را از مهلکهٔ �من نبودن� نجات داد. من دوستش داشتم و منتظر شنیدن بودم اما او هرشب میگفت که حرفی دارد اما لال میشد. لال میشد و با حرفهایی که نمیزد و کارهایی که میکرد من را میترساند. دیشب که ماجرای یک هفتهای ما تمام شد، شادی کردم. توی آینه ایستادم و خندیدم. راه رفتم و رقصیدم. اتاقم را مرتب کردم و سجدهٔ شکر به جا آوردم و خوابیدم تا صبح امروز. برعکس شبهای پیش که از نیمه گذشته، خیس عرق از خواب پامیشدم و زل میزدم به جسم تاریک اتاق. صبح که پاشدم، حس کردم دوباره رها شدم، دوباره برگشتم به روزهای معمولی ام و خوشحال بودم اما انگار که زخم برداشته بودم. یک زخم عمیق. زخم عمیق نبودنش. زخمی که یکآن یادش میافتم و دردش تا مغز استخوانم میرود. با خودم گفتم اگر آدم الآنم نبودم، نمیگذاشتم برود، کمی با حال دلم خوش بودم و بعد رهایش میکردم و داغش را روی دلم میگذاشتم. حسرت میخوردم که زمانی درمورد خودمان حرف زدیم که موقع جداییمان بود. شاید مسیرمان غلط بود و قرار نبود به خانهای ختم شود اما من را برگرداند به روزهایی که دوباره از رفتن کسی تنها شده بودم. به روزهای ...

تا زندَه ای دِل بی کَسِن...

ما را در سایت تا زندَه ای دِل بی کَسِن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: پنجشنبه 7 فروردين 1399 ساعت: 7:21

صفحه بندی