عادت دارم برای غریبهها بلبل زبانی نکنم. عادت دارم برای غریبهها نقش اول دبستانم را بازی کنم؛ با جامدادی و کیف معمولیای که چشم ها را خسته میکند، نشسته در ردیف های آخر و دور از مرکز توجه معلم، کم حرف و مطیع. کسی که بود و نبودش فقط دو جفت چشم کم و زیاد میکند و عمرا به خاطر نبودنش چیزی خراب نمیشود، چیزی عقب نمی افتد، چیزی ناچیز نمیشود.
پایم که به دانشکده ادبیات باز شد، دوباره توی نقش اول دبستانم فرو رفتم. من آنجا دوباره شروع کردم به دیده نشدن. به کم رنگ شدن. به بی ارزش شدن. شبیه مداد رنگی سفید روی کاغذ سفید. ناپیدا و گم. می ترسیدم حرفی بزنم و چیزی بشوم که نیستم یا حتی چیزی بشوم که از پسش برنیایم؛ برای همین ترجیح دادم چیزی نباشم. یک سال دبیر انجمن بودم و انگار نبودم. چند برنامه هم با گروه شکسته بستهای که هر روز بهانه ای برای دعوا پیدا میکردند، برگزار کردم و انگار کاری نکرده باشم.
این وسط فقط مدرسه رفتن و در مدرسه بودن، جوهر بودنم را غلیظ میکرد ، توی گوشم میخواند که هنوز چیزکی هستم و جرئت ایستادن جلوی آینه را در من زنده میکرد. البته واضحا از پای تخته که کنار میزدی و بغل معلم جامعه و ریاضی و عربیم که میگذاشتی، همان دختر هفت سالهای بودم که آرزو میکرد زودتر زنگ کلاس بخورد و خودش را از گوشه و کنار مجلس به وسط میدان ببرد.
(نوشتن پایان این متن خیلی تلخم میکند، خیلی. میگذارمش برای بعدهها که شیرینی زندگی دلم را زد)
تا زندَه ای دِل بی کَسِن...ما را در سایت تا زندَه ای دِل بی کَسِن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 28