یادم است اولین باری که به تلگرامم پیام دادی؛ شب قبلش خوابت را دیده بودم. خوابت را دیده بود و تنها تصویری که از خواب یادم مانده بود این بود که باهم از پلههای یک خانه پایین میآمدیم که تو گفته بودی: «پدرم پایین منتظر ماست.» و حتما من آن لحظه خندیده بودم از سر رضایت. فرداش که پیام دادی و حالم را پرسیدی من باز لبخند زدم از سر رضایت و یاد تصویر دیشب افتادم. شب یکم مهر سال پیش هم همین تصویر توی ذهنم آمد و لبخند رضایت زدم و تا صبح به فکر همان تصویرِ خواب بودم و تحققش. بعد از آن هم که طوفان نوح وزیدن گرفت مدام یاد همان تصویر بودم اما بیلبخند. تمام شش ماه گذشته دنبال همان لبخند بودم. خودم را آتش زدم .اما نشد. نشد و تو هم نخواستی. ندیدی که با چه آشوبی راهی یافته بودم که بالاخره بشود اما راحت حرف از خیر و مصلحت زدی و زود آتشم را خاکستر کردی. پلهها به آخر نرسید. طوفان نوح تمام شد و ما فرود آمدیم اما جفت هم نشدیم.
این آخرین عاشقانه است. منِ ماتم زده حیران تو ام. حیران تو که زود معادلاتم را بهم زدی. حیران تو که این بار خواستی فراموشم کنی درست وقتی که من تمام قلبم را برای حضورت آماده کرده بودم.
بعد از این، هر سال : عیدت مبارک! تولدت مبارک! تنت سلامت! سفرت به خیر! زیارتت قبول! موفق باشی! خوشبخت باشی! عاقبت به خیر شوی!
تا زندَه ای دِل بی کَسِن...ما را در سایت تا زندَه ای دِل بی کَسِن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 61