آسودگی بوی نیست

خرید بک لینک
شبها . فقط شبها. تازه خودم را به یاد میآورم. از پنجرهی کوچک اتاق به نورهای پراکندهی شهر پشت خانه نگاه میکنم و خودم را سرگرم لذت دیدن چیزهای کوچک میکنم.

***

حسرت خوردم به برفی که در سریالی که میبینم باریده بود. کاش آن بیرون برفپوش بود و من بهانهای برای تنهایی قدم زدن پیدا میکردم.

***

امیدوارم ترهات امروزم را فراموش کنند. ملالت را در چهرهی تکتکشان میدیدم. پجپچهای مدامشان که:« خودش هم نمیفهمد.» و واقعا نمیفهمیدم؛ لکن چه چاره که قامت علامهی دهر از خودم ساختهام.

کاش امروز سبکتر، شب میشد.

پ.ن: ندای درونم میگوید که قید«امکان» را بزن و سکوت کن. اما. اما دلم، هوای پرواز دارد.

تا زندَه ای دِل بی کَسِن...

ما را در سایت تا زندَه ای دِل بی کَسِن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1397 ساعت: 15:39

صفحه بندی