***
حسرت خوردم به برفی که در سریالی که میبینم باریده بود. کاش آن بیرون برفپوش بود و من بهانهای برای تنهایی قدم زدن پیدا میکردم.
***
امیدوارم ترهات امروزم را فراموش کنند. ملالت را در چهرهی تکتکشان میدیدم. پجپچهای مدامشان که:« خودش هم نمیفهمد.» و واقعا نمیفهمیدم؛ لکن چه چاره که قامت علامهی دهر از خودم ساختهام.
کاش امروز سبکتر، شب میشد.
پ.ن: ندای درونم میگوید که قید«امکان» را بزن و سکوت کن. اما. اما دلم، هوای پرواز دارد.
تا زندَه ای دِل بی کَسِن...ما را در سایت تا زندَه ای دِل بی کَسِن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 27